|
|||||
” همیشه حق با مشتری است “. این جمله ای است که هنوز چه در جایگاه یک کارمند و چه به عنوان مشتری تکلیفم را با آن روشن نکرده ام. طرح تکریم ارباب رجوعبسیار پیش می آید که یک مشتری درخواست انجام کاری از کارمندی را می کند که منطبق بر قوانین و مقررات جاری آن موسسه یا سازمان نمی باشد. و هنگام مواجهه با پاسخ منفی ، غافل و یا حتی آگاه از وجود محدودیت های قانونی و فنی ، خود را مُحق می داند که بد دهنی نموده و خشن ترین واکنش ها را از خود بروز دهد. از این رو که به احتمال زیاد یک جایی تعبیری با عنوان “طرح تکریم ارباب رجوع” به گوشش خورده است . رجز خوانیاو حالا یاد گرفته است که اگر تنش ایجاد کند و کافه را به هم بریزد حتما با دل جویی و دعوت به خونسردی و صرف چای در اتاق رئیس مواجه خواهد شد. و چه بسا به خواسته نامشروع خود هم برسد. شاید تنها جایی که جرأت عرض اندام و رجز خوانی پیدا می کند همان سازمان و اداره می باشد. حتی توسری خور ترین آدم ها هم در چنین محیطی شهامت به دست آورده و از تنها فرصت به دست آمده نهایت بهره را می برد. غالبا این چنین رفتار هایی در موسسات، ادارات و سازمان ها از سوی مراجعین کم سواد و نابالغ از لحاظ فکری و اجتماعی سر می زند. احترام یک سویهتقویت حس احترام به مشتری امری بدیهی و انسانی و از ضروریات می باشد. البته تحقق این امر بدون تبیین حقوق اجتماعی کارمندان و الزام مشتریان به رعایت آن مصداق بارز افتادن از آن ور بام است. طرح چنین مفاهیمی مانند همین جمله معروف “همیشه حق با مشتری است” در صورت نادیده انگاشتن شأن ،منزلت ، بعد انسانی و شخصیت حقیقی کارمندان تا جایی تنزل پیدا می کند که لغلغه دهان خاص و عام شده و مراجعینی متوهّم پدید می آورد. تا بدان جا که ارباب رجوع خود را “ارباب” و کارمند را “رعیت” می داند .لابد جمله معروف ” اگر من نباشم تو هم نیستی” برایتان آشناست. موضوع : یادداشت های من نوشته شده توسط مجتبی طاهری
| ۱۳۹۹/۰۸/۱۵ 23:26
|
|||||
|
|||||
دهه پنجاه تازه آغاز شده بود. روزهای سال گرم تر شده بود و طولانی و دیگر به بلند ترین حد خود رسیده بود. روز اول تیر سال ۱۳۵۰ اجاق کور خانواده را روشن کرد. خانه شان در اواسط یک کوچه نیمه تمام قرارداشت. انتهای کوچه بسته بود و طرف دیگرش به دنیایی مملو از همه چیز و همه کس راه می یافت . اگر امکانش بود از همانجا بر می گشت. اما کوچه بن بست حتی او را بر سر دو راهی نیز قرار نداد. تکلیفش روشن بود و راهی جز ورود به دنیای شلوغ و پر جنب و جوش نداشت. از همان زمان فهمید که زندگی یک مسیر یک طرفه است. پس از گرفتن دیپلم در رشته فنی و سپری کردن دوران سراسر ماجرای سربازی و همچنین ادامه تحصیل در رشته مدیریت بازرگانی به استخدام سازمان تأمین اجتماعی درآمد. پس از چند سال به فکر ادامه تحصیل افتاد و در رشته مدیریت اجرائی مدرک کارشناسی ارشد گرفت. البته نمیدانم چرا این تصمیم را گرفته بود در حالی که دیگربرای خودش پُخی شده بود. موضوع : یادداشت های من نوشته شده توسط مجتبی طاهری
| ۱۳۹۹/۰۸/۰۸ 23:25
|
|||||






صفحه نخست




